بگذار نشنوند

در وصف مه

قلمش را در دست گرفت، گویا زمانش بالاخره فرا رسید؛ زمان دیداری مجدد،

دیداری با بوی کاغذی که آغشته به گریه ای آشنا است. گریه ای قدیمی…

باد موج باران را تکان می‌دهد و غرش صاعقه یادی را در ذهن به مرز دیوانگی می‌برد،

و او اینجا است، مانند همیشه…

نه دستی و نه حرفی، فقط نگاهی که نوای آهوی جنگلی را دارا است و صدایی ناآگاه و رازدار، که سکوت را می‌شکند.

کافی است بپرسی؛

کافی است بپرسی تا نگاهم را عاری از هرگونه نقاب ببینی…

کافی است بپرسی تا شکوه مقتدر انسان را، با رویی عریان ببینی…

آری، کافی است بپرسی؛ تا مه کنار رود و میدان شهر واژه هایم را، خالی از آرایه ها، همانگونه که هست ببینی…

و من آنجا خواهم بود،

مرکز میدان و محو در مه گذرگاه های خود ساخته‌ام.

من آنجا خواهم بود، در میان سبزه ای آغشته به آغوش گریان مه.

من آنجا خواهم بود، در میان سایه ای به قدمت نیمه ی پنهان دل…

آن مه، کاروانسرای من است که میزبان کاروان انکار است، البته امروز!

این کاروانسرا مسافر های زیادی دارد…

اما، اگر، شاید و نکنه ها هم کاروان های خودشان را دارند و شلوغی‌شان، روحم را همانند مه در بر می‌گیرد، شاید اشکی که می‌ریزم هم، بخاطر رطوبت مه باشد، نه از سر گرد و خاک توی چشم…

کاروانسرای شما چیست؟ کجاست؟

دریایی از نمی‌توانم ها در میان اشک چشم؟

غاری از فریاد های خاموش پنهان در سکوت؟

یا شاید هم،

مهی از نجواهای شنیده نشده در میان بغضی فشرده…

آری،

بگذار نشوند؛

دیدیم که شنیدنشان، صلابت وجود مرد مصلوب را شکست…

خواهیم دید که شنیدنشان، نگاهی کنجکاو را تبدیل به نگاهی از جنس سنگ خواهد کرد.

در دید من، بهتر است بگذاری نجوا هایت را، خاکستری ماه در آغوش موج دریا بگیرد…

نم نم باران، خبر گریه هایت را به خاک خیس خورده بدهد و آنگاه، بگذار خورشید در پهنای کوهستان، نگاهت را بخواند و آسمان در راه حقیقت، دلنوشته هایت را ببیند…

آری، بگذار این مه، در دل آسمان، شکافته شود…

تا شاید اینگونه شکافته شدنش، به شکوفه ی وجودت، شکفتن را یاد دهد…

آن زمان خواهی دید،

خواهی دید که شکوفه نبوده ای و تا آن زمان، آری،

بگذار نشوند…

س.س.ح.آوا