در دنیایی که خورشید
طلوع میکند
و غروب میکند؛
در گردابی از دم های بغضآلود و
دیداری آلوده به اشک هایی پنهان در ابعاد خرم
به درازای گیسوان کهربایی گندمزار زمین…
که حنجره های سیلاب وجود را پاره پاره میکند و دره ها صدایش را تاب نمیآورند…
به خانه خوش آمدی
در دنیایی که مرگ، از راه رسیده نرسیده
نفست را میبرد
و جان را بر سر نیزه ی تردید به دنبال خود میکشاند…
همچون کیسه ای از گریه های نکرده،
نفس های گرفته
خنده های دروغین
و شب هایی که نگذشتهاند…
آنگاه، نسیم به سخن درآمد
برگ را به گوش رسانید و چنین گفت:
«تورا
تو
در تمنای منیت خویشتن گرفتار ساختی
سازه های سوخته و سیاه دستان سوزانگیزت را زمین محو خواهد کرد
فرسوده خواهد کرد
درآخر، چه عایدت خواهد شد؟
چه میراثی از تو برای غریبههایی از جنس پرتو های آبی جعبه ها خواهد ماند؟
مرگ،
با لباسی از جنس زغال هایی درآمیخته با آتش کلام شیوایت
با لباسی که مرگ های پیشین،
چنگزنان آن را تکهتکه کردهاند
مرگ، با نشانی از انجماد دریاچه های چشمکزن
با داسی که جانت را همچون گندمی مرده،
از ریشه ی خیانت کار زمین جدا میسازد
اکنون…
تنها تویی،
تو
رویاروی آینه…
به خانه خوش آمدی»
در دنیایی که حضور در سیاهچاله ی ناشناخته هایی همچون شعور
از سوی خدا به سوی بینهایت ظلمت میدود…
دیوار ها،
ما را اداره میکنند
ما
با دیوار هایی از جنس خودمان احاطه شدهایم
دیوار هایی به بلندای افکارمان
به سختی شب هایمان
و به عمق دیدگاهمان…
هراسان میدویم در ظلمتکده ی وحشت،
تا دریابیم راز حیوانات سخنگو را
حیواناتی با دو دست و دو پا
دو چشم و ده انگشت
و یک مغز ناکافی…
لیکن،
تنها ماییم،
من
و دیوارهای برساخته ی خودساختهام…
به خانه خوش آمدی
در اتاقی که…
دیوارهایش، خطوطی موازی در امتداد نهانگاه حیرتزدگی دارند
و تنگنا هایش، دوشادوش،
قدم میزنند تا با ریتم دلنشین اسارت،
اتاق را به دید نظارگان سربه فلک کشیده هستی
تنگ تر و تنگ تر کنند…
قفسی خاک گرفته است،
قفسی که در آن چیزی فریاد میزند
فریاد،
چیزی میگوید.
اما دیری نپایید
که به این حقیقت زهرآگین آگاه شد:
«هر آن چیزی که در درون قفس است
با گذر از میله هایی آهنین
و شکنجهگاهی غربتزده بیرون میرود؛
پس نفس، بیروح میشود
و فریاد خاموش و میله ها، سنگین…»
و بار کنجکاوی باری دیگر بر روی پر های خسته ی پیررنگش مینشیند…
او ققنوسی است که این بار،
پس از خاکستر شدن برنمیگردد
نه برنمیگردد
بودن، در دنیایی که خاکستر مردگان
بر تن تلخ مرگ فرو مینشینند تا آن را سیاهی بیافزایند و مهآلود تر کنند،
سرد تر کنند،
بیروح تر یا آکنده از روح مرگ کنند
یا به سوی طبیعت گام برمیدارند
تا جریان گذران آن را کمی بیشتر روانه سازند
همانند مرگ است…
چهبسا مرگ،
راه فراری است
از زندان مرگ…
آری
مرگ؛
راه نجاتی است در قالب تشویش
برای مردگانی متحرک
در قالب زندگانی متفکر…
س.س.ح.آوا
Comments
June 1, 2026 21:00
بی نظیر بود. لایه های مختلفی از ادبیات و فلسفه، و البته دیدگاه شخصی نسبت به مقولهی مرگ و اینکه انسان چرا، چطور و چگونه زندگی و مرگ رو تجربه میکنه در این شعر وجود داره که هر بار میخونم یکی از اون لایه ها رو کشف میکنم. تحسین برانگیزه. 👏🏻👏🏻
June 1, 2026 21:05
@nowf ممنونم ازت🌸این ریشه در عمق نگاه تو داره که لایه های زیرین سروده ی من رو تشخیص میدی🌹
June 1, 2026 21:13
درود بر آوای هنرمند . دست مریزاد عالی بود و عمیق انسان (اگر درونش انسانی مانده باشد) رو به فکر وا میداره و واقعا تاثیر شگرفی میذاره . لذت بردم از این شاهکار ادامه بده که نوید ظهور یک فروغ جوان رو برامون آوردی …
June 1, 2026 22:10
@smh سپاسگذارم از لطفتون💚این برای من خیلی ارزشمنده که من رو در اندازه فروغ فرخزاد میبینین. امیدوارم بتونم روزی مثل اون باشم🌼
June 1, 2026 22:13
آفرین، خیلی خوب بود 👏👏👏👏
به جمع وبلاگ نویسها خوش اومدی. من و بابات از قدیمیهای وبلاگ نویسی هستیم. خوشحالم که تو هم به ما پیوستی 🌹.
June 1, 2026 22:18
@vahid ممنونم ازتون🤗فکر میکنم شروع کردن از این سن به پیشرفت هنریم کمک کنه و خوشحالم که شعر رو پسندیدید🌹