ایران‌‌کلک

ققنوسِ سمج؛ سال بیست و یکم

گاهی لاجرم به پشت سرم نگاه می‌کنم. نه آنگونه که انگار ببینم آنچه در تعقیبم بوده نزدیک شده، یا مرا در امتداد غبار راه گم کرده است، که مدت هاست هم‌سوار شده‌ایم، بلکه از آنگونه که دنبال ردی نشانی از چیزی که جا مانده باشد بگردم. از آنگونه نگران. واله. عاشق حتی.

و در آن لحظه‌های نابی که بر می‌گردم و اولین قدم‌های کوتاهم را در جاده‌ی بی‌پایانِ ترویج علم می‌بینم، این شعر از آقای شاملو (با صدای خودش) در فضای پشت چشم‌هایم طنین می‌اندازد. جَخْ امروز از مادر نزاده‌ام… نه! عمر جهان بر من گذشته است.

برمی‌گردم به بیست و یک سال پیش. جایی پشت یک رایانه‌ی خانگی. آن درنگ طلایی. خنک‌خاطره‌ای دور. که در آن به یاد می‌آورم، بالاخره نوبت به من رسیده تا بعد از برادرهایم روی صندلیِ جذاب، همایون و پیروزْشاد جلوس کنم و از وقت کوتاهم نهایت استفاده را ببرم.

یادآوریِ آن چند دقیقه یا چند ساعتی که از احساس موفقیت و کامیابی و فتح سر از بدن نمی‌شناختم، هنوز احساس بی‌نظیری را در من زنده می‌کند. احساسی کمیاب و در عین حال وافر و لبریز، که پیوندی عمیق با مرمرِ ظریف و سختِ پرسپکتیو خصوصی‌ام از دنیا دارد. سهل و ممتنع. باور دارم همین احساسِ زنده، گویا در حکم سوختی بی‌پایان است، در رآکتور هسته‌ایِ ناو هواپیمابرِ ذهنم؛ روی آبهای آزاد و بی‌مرز علم، و اِف‌سی‌وپنج‌هایی که از روی آن برای ترویج‌علم بلند می‌کنم.

به یاد می‌آورم وقتی اولین کلمه را روی صفحه‌ای نوشتم، روزگار چقدر فرق می‌کرد. سرویس بلاگ‌دهی بلاگفا که بعد از چت‌روم‌های یاهو دومین کشف بی‌همتای ما برادرها بود اولین خانه‌ی مجله‌ی مجازی ایران‌کلک بود که آن را در سال ۱۳۸۴ تاسیس کردم. البته دیگر نه آن صفحه هست، نه آن سرور. نه شاید حتی آن آدم. یعنی شاید دیگر در خانه‌ی تنم آن نوجوان ساکن نباشد. نمی‌دانم و مهم نیست فعلا.

آن روزها نمی‌دانستم ایران‌کلک خانه‌ای قرار است باشد، تنها یکی خیال بود، یادداشت‌ها بودند، من بودم و جهانی به غایت شگفت انگیز. کلاس‌های نجوم و رصد و کتابخانه‌ها، کتاب‌ها، خانه‌ها. این‌ها بودند. من تنها فکر می‌کردم، بلند بلند و نویسا. و بعدها معنای دیگری از همه‌ی آن‌ها دریافتم. در همه‌ی آنها دیدم.

سپس ایران‌کِلْکْ در طول بیست و یک سال خانه‌بردوش گذاشت. انگار ترکشی از نفرین قوم بنی اسرائیل به ایران‌کلک خورد و آویزان از موسی، از پلتفرمی به پلتفرم دیگر، از سروری به سرور دیگر، از دوره‌ای به دوره‌ی دیگر، آواره‌ی برهوت‌های بی آب و علف، نیل‌های ناشکافته، از اینگونه در سفر بود. بعضی از آن خانه‌ها خراب شدند. بعضی را ترک کردم. بعضی را فراموش کردم. بعضی زیر لایه‌های ضخیمی از روزمرگی زنده‌به‌گور شدند. اما نوشتن را همیشه زنده‌بیدار و مستمر، به عنوان عصای موسی پیگیری کردم. نگه‌داشتم. لاجرم البته. آدم یا می‌نویسد یا با چیزی که نفهمیده زندگی می‌کند و من همیشه ترجیح داده‌ام بفهمم، حتی اگر فهمیدن سال‌ها برایم طول بکشد و در میانه‌اش چند بار اشتباه کنم.

اکنون در سال بیست و یکم هستم. شماره‌ی یکم.

این شماره را حالا از پشت میزی منتشر می‌کنم که آن را لب پنجره‌ای بلند،‌ رو به درختی سبز و بزرگ گذاشته‌ام. ناف تهران. درخت خانه‌ام، که شاید درخت خانه‌ی ده بیست نفر دیگر هم باشد، آنقدر بزرگ است که تا بالاترین طبقه‌های ساختمان دست دراز کرده، سبزی را ریخته در اتاق، بعد در آینه‌ی بزرگ اتاق تکرار شده و ابدیتی از اینگونه تازه و لطیف ساخته است.

روزهایی که آسمان خیلی آبی است، نه آن آبیِ پروسی، کُبالت یا اولترانارین، همان آبیِ آسمانی، آبیِ کلاسیک، نور خورشید از زاویه‌ی خنک و خوش رنگِ هفتِ صبح روی برگ‌های سبز و تازه‌ی «درختِ عمر» سر می‌خورد و مثل بارانی از تازگی و طراوت و سرسبزی، بارانی از خوشبختی، روی سر کوچه، خانه‌ها و مغازه‌ی علی آقا می‌ریزد. این شماره را در یکی از همین روزها منتشر می‌کنم و اگر بتوانید صدای مرا از لابه‌لای حروف بشنوید، آن را از میان سبزِ روشن و خورشیدْزده و شبنم‌ْنشسته‌ی این پنجره می‌شنوید. از تهران تمیز، صبح تازه می‌شنوید.

می‌نویسم چون بیست‌و‌یک سال سماجت، خودش چیزی است که باید گفته شود. بقول آقای اخوان ثالث «خودش کاری است!». سماجت در نوشتن، وقتی کسی نمی‌خواند یا یک درصد از میان تمام اطرافیانت طالب آن باشد، سماجت غریبی است که فقط از مروّجان علم بر می‌آید. سماجت در خواندن، سماجت در این باور که علم به‌عنوان شیوه‌ای از دیدن، چیزی است که می‌ارزد به آدم‌ها برسد، این نوع شریفی از سماجت است. حتی اگر آن آدم‌ها فقط یک نفر باشند. حتی اگر آن یک نفر خودت باشی.

و حالا اینجا قرار است بمانم. این وبلاگ دفترچه‌ی شخصی من است که شما مجاز به خواندن آن هستید. کتاب درسی نیست، یگانه مرجع علم نیست، منبر ملّانشین هم نیست. تنها یکی دفتر است که وقتی می‌نشینم پای آن میزِ لب پنجره، پای درخت عمر، هفت صبح و ناف تهران، و با صدای بلند فکر می‌کنم، افکارم را در آن می‌نویسم. حالا گاهی آن فکر کردن شکلی از مقاله به خود می‌گیرد، گاهی شکلی از یادداشت، گاهی پرسشی که جوابش را نمی‌دانم اما نوشتنش را ضروری و همینطور اشکال مختلف محتوای علمی.

موضوعاتی که اینجا می‌نویسم از دو پهنه‌ی بزرگ می‌آیند. این دو پهنه در ذهنم هرگز از هم جدا نبوده‌اند:

پهنه‌ی باختری؛ علوم پایه شامل ریاضیات محض، منطق و مبانی، آنالیز، جبر، هندسه و توپولوژی، فیزیک نظری، مکانیک کوانتومی، نسبیت خاص و عام، ترمودینامیک و مکانیک آماری؛ شیمی فیزیک، شیمی کوانتومی، پیوند و ساختار؛ زیست‌شناسی مولکولی، گاهی ژنتیک، تکامل و زیست‌شناسی سلولی اگر خیلی موضوع جذابی در آن پیدا کنم؛نجوم، اخترفیزیک و کیهان‌شناسی؛ زمین‌شناسی، ژئوفیزیک و علوم جوّی که عشق چهارده‌سالگی ام هستند!

پهنه‌ی خاوری؛ علوم انسانی شامل فلسفه‌ی علم، متافیزیک، معرفت‌شناسی، منطق فلسفی، فلسفه‌ی ذهن و اخلاق؛ تاریخ علم، تاریخ تمدن، تاریخ ایران و تاریخ اندیشه؛ روان‌شناسی شناختی، روان‌شناسی تحلیلی و عصب‌شناسی رفتاری؛ زبان‌شناسی، نشانه‌شناسی و فلسفه‌ی زبان؛ جامعه‌شناسی معرفت و انسان‌شناسی فرهنگی؛ ادبیات و نقد ادبی، آنجا که با اندیشه تلاقی می‌کنند.

می‌دانم که این فهرست بلند است. دوستانم می‌گویند آدم باید تخصص داشته باشد. همه‌کاره و هیچ‌کاره نباش. همه چیز را همه‌کس دانند و از این دست کوته‌گویه‌های درست. در اینکه باید در یک چیز عمیق شوم، باید مرز بکشم، شاید حق با آن‌ها (شما) باشد. اما بالاغیرتاً بعد از بیست‌ویک سال بپذیرید که من هیچ‌وقت نتوانستم مرز بکشم… :)

فیزیک و فلسفه، ریاضیات و زبان، تاریخ علم و تاریخ انسان و تاریخ طبیعی. همه چیز را در هم انگار خریده‌ام و قرار است صبح ها پای همین پنجره‌ی روشن، روی همین میز، به پیوست رقصِ شگفت‌انگیز برگ‌های سبز و روشن، این خریدها را سوا کنم. شسته و روفته، در ظرف‌های زیبا و آراسته ارائه کنم. این وبلاگ بازتاب همان ناتوانی در مرزکشی است. یا شاید همان سماجت.

نوشته‌های اینجا حاصل خواندن‌اند. اندیشیدن‌. گاهی از آنگونه سردرگمی‌ که تنها راه خروجش نوشتن است. بی هیچ ادعایی سلیس و ساده ترویج علم را جدی گرفته‌ام، موضوع را، خواننده را و کلمه را جدی گرفته‌ام.

پس خوش آمدید به ایران‌کِلک سال بیست و یکم شماره‌ی یکم


کلیه حقوق محفوظ است و هرگونه گرته‌برداری، اقتباس و استفاده‌ی تجاری بدون موافقت نویسنده مجاز نیست